تبليغاتX
تک واحدی
این وبلاگ خصوصی است. بدون اجازه وارد نشوید.

گاهی توی وسایل و لای کاغذها چیزهای جالبی پیدا میشه. این یادداشت رو اتفاقی پیدا کردم. بدون کم و زیاد همینجا میذارمش. وقتی سرباز بودم نوشتمش. تقدیم به همه سربازها:

مرثیه‌ای برای یک رویا

این یکی دیگه واقعاْ یکی از خنده‌دارترین خاطراتیه که تو سربازی برای آدم پیش میاد. قول می‌دم از خنده بمیرین. آقا اصلاْ من قبول کردم که بهترین خاطرات آدم مال سربازیشه. بابا اصلاْ میگین نه، این خاطره رو بخونین. اونوقت می‌فهمین من چی می‌گم.

ایندفعه روز جمعه خوردیم نگهبانی. جاتون خالی کله سحر روز جمعه پاشدیم. این دقیقاْ چهارمین جمعه متناوب بود که من نتونستم صبح بخوابم. خیلی باحال بود. آره و اینا. پاشدیم اومدیم سر نگهبانیمون. نهار رو دیر آوردن. کلی حال کردم. گفتم عجب سربازای با دل و جرأتی که مافوق رو پشیزی هم حساب نمی‌کنن. وقتی با یک ساعت تأخیر سربازه با پیژامه اومد و نهار رو آورد دلم نیومد چیزی بگم. تفلکی مجبوره جمعه رو اینجا سر کنه. من هم بودم حال نداشتم. فقط گفتم چرا اینقدر دیر اومدی. همین باعث شد شام رو به موقع آورد.

سرگرمی که دیگه ترکونده. فردا به مناسبت اربعین حسینی تعطیله. من مخلص امام حسین هم هستم. ولی آخه تو اربعین بچه‌ها هم برنامه کودک نگاه نمی‌کنن؟ روزنامه‌ها هم که مال یه هفته پیشه، بیشترش هم که آگهیه. راستی می‌دونین پراید آخر ۸۲ صندوقدار ۵۷۰۰۰۰۰ شده؟ پرادو ۲۰۰۶ هم بی واسطه شده ۵۷۵۰۰۰۰۰. دیگه چی؟ دفتر وقایع نگهبانی. همه نوشتن ساعت فلان بازدید شد. چقدر اینجا متنوع بوده. حوصله هیچ کدوم سر نمی‌رفته. نه، مثل اینکه یکی از همین نگهبانها با یه ناوی سر دیر رسیدن شام و نهار درگیر شده و توضیح داده. اسمش رو نگاه کردم دیدم همونیه که فردا قراره به جای من بیاد.

خوب شد موبایلم رو آورده بودم. ممنوعه‌ها. ولی از هیچی که بهتره. عجب بازی توپیه سودوکو. یه دونه خفنش خورد به پستم. دو ساعت و نیم طول کشید حلش کردم. حل نمی‌شد که. یکی از اهداف زندگیم شده بود حل کردن اون جدول.

خب بشینیم فیلم نگاه کنیم. همه تکراری. ساعت ۱۱ خوابم برد. ساعت ۶ بیدار شدم. دوباره خوابیدم تا ساعت ۹ پست عوض شه. تا ساعت ۱۰ وایسادم. چندتا تلفن از اینور و چندتا تلفن از اونور. بعله. نگهبانی من شده بود ۴۸ ساعته.

بعد‌ظهر شد. در به در دنبال چای. خلاصه یه چیزایی ردیف کردم. کتری سوراخ و چای و فلاسک. چای آماده است. ریختم تو لیوان. ای بابا چقدر باحال. چقدر صفا. قند نیست. اصلاْ چای تلخش می‌چسبه. تو یخچال هم هیچی نیست. هیچی‌ها. از یخچال خونه من هم خالی‌تر بود.

من تو خونه هم که کاری ندارم. برم خونه باید لباس بشورم، برم خرید کنم، ... ول کن بابا. همین جا فارغ از مسئولیت نشستم دیگه. باشه هفته بعد. چی میشه مگه؟

خدا پدر چارلز بابیج رو بیامرزه. از دوره آموزشی تا حالا یادداشتهام رو روی کاغذ ننوشته بودم. یه کاغذ که یه آگهی تسلیت بود پیدا کردم و گفتم حداقل یه چیزی بنویسم که نه به درد دنیا بخوره نه به درد آخرت.

آخیش. مردم از خوشی. کیف کردم. زندگی یعنی همین. فقط بخوابی و کنتور بندازه.

شنبه ۱۹ اسفند ۸۵

¤ جمعه 17 مهر1388  -  16:9   -  حامد عزیزی  | 

سلام بچه ها. مدتی بود نه از بابک خبر داشتم نه از JJ سوژه. ولی همین حالا هر دو تو خونه من هستن. کاری نداریم. خواستم یه نکته‌ای رو بگم. بابک که خب طبیعتاْ یه کم وقت حرف زدن گاهی اصطلاحات انگلیسی استفاده میکنه. مهم نیست حالا. به قول خودش هو گیوز إ شت. مثلا دیشب خوابش اومد گفت من دیگه دارم شات داون میشم. هی از این کارای خارجکی می‌کرد. ولی جالب اینه که این JJ کاملا دیگه با بابک انگلیسی حرف میزنه. انگار این از اونور اومده. بهش میگم تو تا هفته پیش که با من حرف میزدی اینقدر کاراتو خارجکی نمی‌کردی. میگه من اینجوری میگم که واسه بابک راحت‌تر باشه. عجب. این بابک وقتی ایرانه هنوز با بابای خودش ترکی حرف میزنه اونوقت JJ با بابک انگلیسی حرف میزنه که بابی احساس غربت نکنه.

¤ شنبه 11 مهر1388  -  12:20   -  حامد عزیزی  | 

 

دلم برای سیاره زمین تنگ شده

¤ شنبه 7 شهریور1388  -  22:46   -  حامد عزیزی  | 

ميگن ميخواي دروغ بگي انقدر بزرگ بگو كه كسي نتونه انكارش كنه.

¤ شنبه 7 شهریور1388  -  10:9   -  حامد عزیزی  | 

دوره راهنمایی که بودیم یه معلم تاریخ داشتیم که خیلی دوسش می‌داشتیم. یادش به خیر. صحبت این رو می‌کرد که چه چیزایی تو تاریخ وارد شده و حقیقت نداره. حالا من یه چیزی یه جایی خوندم در مورد یکی از همین چیزایی که در مورد امام علی (ع) گفته شده که هر جور ضرب و تقسیم کردم دیدم خب لزومی نداشتن خالی به این گندگی ببندن که جور در نیاد. یه عدد کوچیکتر می‌گفتن که قابل باور باشه.

حالا ربطش به معلم تاریخ و رستم چیه؟ این آقا معلم می‌گفت که تو خونه رستم یه بنا هم زندگی می‌کرده. چون طبق همون داستانها میگن وقتی رستم راه می‌رفته اینقدر سنگین و گنده و هیکلی بوده که تا زانو تو زمین فرو میرفته. می‌گفت زن و بچه رستم که گناه نکرده بودن تو خونه‌شون پر چاله چوله باشه. (البته رستم که زنشو بنده خدا یه بار بیشتر ندید. اون هم هوا تاریک بود. به هر حال.) این بناهه پشت سر رستم راه میرفته و سوراخها رو پر می‌کرده. خب آقا بلد نیستی نبند دیگه.

¤ یکشنبه 11 مرداد1388  -  14:11   -  حامد عزیزی  | 

امروز تک‌واحدی ۵ ساله شد. خودم واسه خودم ۵ تا کبریت فوت کردم.

¤ پنجشنبه 8 مرداد1388  -  9:46   -  حامد عزیزی  |