تبليغاتX
تک واحدی
این وبلاگ خصوصی است. بدون اجازه وارد نشوید.

دوباره یکی دیگه از اون حوادث احمقانه برای من پیش اومد. این یکی دیگه از اون قبلی هم مسخره‌تره. امروز صبح اصلا سرویس ما نیومد. ما هم به همراه دو تا از کارمندها و یکی از نظامی‌های کادر یه تاکسی تلفنی گرفتیم و رفتیم سر کار. وقتی به در دژبانی رسیدیم ساعت هفت و پنج دقیقه بود. چهار نفری رفتیم تو. یکی از دژبانهای اونجا من رو گلچین کرد و گفت بیا اینجا. ما هم رفتیم کنار وایسادیم. گفت برگ مرخصیت کو؟ گفتم ندارم. گفت باید بری مقر. گفتم آقا سرویس نیومد من با آژانس اومدم. طرف دوباره مثل همکارش که تو پست قبلی تعریفش کرده بودم یهویی شاکی شد و گفت حرف نزن. برو اون طرف وایسا و من رو دو سه بار هل داد عقب. تقریبا مثل این بود که با من دست به یقه شده باشه. هر چی هم که همکارامون گفتن این با ما بود و از این جور چیزها طرف تو کتش نمی‌رفت. آخرش هم رفت تو دژبانی و ما هم اسممون رو تو یه لیستی نوشتیم و دیدیم کس به کسی نیست و اومدیم بالا.

حالا چند تا نکته. ۱. اصلا همه این اتفاقها یعنی چی؟ ۲. من از کجا باید می‌دونستم که سرویس نمیاد؟ ۳. پول آژانس رو کی به من می‌ده؟ ۴. اصلا من چرا نباید از سرویس استفاده کنم؟ ۵. پنج دقیقه تأخیر این همه دعوا داره؟ ۶. چرا ما باید از دژبان حرف بخوریم؟ ۷. حدود اختیارات و مسائل مربوط به دژبان چیه؟ و ...

حالا قضیه به همینجا هم ختم نشد. اومدیم یگانمون. توضیح اینکه از امروز قرار شده ورزش هفته‌ای سه روز به مدت یک ساعت و نیم از ساعت ۷ صبح انجام بشه. توی یگان اومدم به رئیس مستقیمم توضیح بدم که برای چی دیر اومدم که رئیس یگان من رو دید. پرسید چرا ورزش نرفتی؟ گفتم سرویس نیومد مجبور شدم با آژانس بیام. یه جورایی نگاه کرد و گفت خب سرویس نیاد شما باید به موقع بیای حضور بدی. خداییش من باید چی می‌گفتم؟

البته داستان در مورد اوضاع ما زیاده. مثلا دیگه به وظیفه‌ها تو سالن نهار خوری نهار نمی‌دن. تو خوابگاه هم که ما سهمیه نداریم. تازه روی همون جیره‌ای که به بچه‌های خوابگاه می‌دن همیشه دعواست. فکر کنین که به ما بگن باید اضافه کار هم وایسیم. شما بگین وقتی نه غذا می‌دن ، نه خوابگاه ، نه سرویس ما باید با ماهی ۳۰ هزار تومن چه‌جوری زندگی کنیم؟ روزی هزار تومن که شامل پول خوراک و رفت و آمد و ... می‌شه. یعنی اگر حتی برق خونه رو خاموش کنیم و از آب استفاده نکنیم باز پول نداریم آبونمان اینها رو بدیم. وقتی قرار باشه تو یگان هم فشار کاری رو روت زیاد کنن اسم این کار رو چی میذارین؟ ...حمالی؟

اما رؤسای ما خیلی دوست دارن ما به بهشت بریم ولو به زور. ظهر رفتیم برای نماز. رکعت دوم یا سوم نماز عصر بود که وقتی برای رکوع خم شدم کنار پام یه بمب اتمی بالقوه دیدم. کلاه ناخدا دژبان. همون ناخدایی که تو پست قبلی گفته بودم. از عادات این ناخدا این بود که تو مسجد اینقدر جلوی خروج وظیفه‌ها رو می‌گیره تا کل مراسم نماز و دعا و سخنرانی و ... تموم شه. از اونجایی که ناخدا یکی دو رکعت از جماعت عقب بود ، وقتی نماز تموم شد بلافاصله کلاهم رو برداشتم و زدم بیرون.

خدایا! این دو ماه رو هم به خیر بگذرون.

¤ دوشنبه 30 مهر1386  -  15:47   -  حامد عزیزی  | 

من بالاخره یه روز افشاگری می‌کنم و حرفهام رو اینجا می‌زنم. بذارین خدمت تموم شه. داستان دارم براتون.

امروز یکی از احمقانه‌ترین اتفاقات ممکن برای من پیش اومد. من دیدم که ارتش چرا نداره (حتی اگه داشته باشه). صبح ٬ همون طور که گفتم طبق عادت دژبان ٬ از سرویس ما رو پیاده کردن. وقتی پیاده شدم ٬ یکی از دژبان‌ها که هم درجه خودم بود ولی کادری ٬ گفت وقتی سرویس واستاد خودتون بیاین پایین. (البته من مازوخیسم ندارم که ٬ وگرنه خودم میومدم پایین) من هم گفتم ما هنوز نفهمیدیم برای چی باید بیایم پایین که یهو انگار به طرف فحش خانوادگی داده باشی شاکی شد و به سربازها گفت این رو ببرین پیش ناخدا تا بهش بگه برای چی باید بیاد پایین. من هم برای اینکه شاید یه جواب معقول بشنوم داوطلبانه رفتم پیشش. اون هم گفت چون مشکوکی باید بگردیمت. خلاصه از توی کلاه تا توی جوراب ما رو گشتن و چیزی پیدا نکردن ولی بیخود و بی‌جهت گفتن که باید موهات رو کوتاه کنی که بی‌خودی سوال نپرسی. هر چی گفتم که بابا من اصلا سوال هم نپرسیدم بلکه فقط یه جمله گفتم فایده نداشت. سوار ماشین خود ناخدا شدیم و رفتیم موهامون رو کوتاه کردیم. بد هم نشد. مجانی بود. خودم هم می‌خواستم کوتاه کنم همین قدر کوتاه می‌کردم. اما زورکی یوخده زور داره.

اما منظورم اینجور زورگویی‌های بی منطقش نیست. مشکل اینه که نهایت بی‌احترامی رو برای قشر تحصیل کرده جامعه ایجاد می‌کنن. مثلاْ یه سرباز که هفت هشت درجه از من پایین‌تره به خودش جر‌أت میده که به من بگه کلاهت رو بردار. یا اینکه تو جوراب منو بگرده. نمی‌دونم خود ناخدا که چهار درجه از من بالاتره وقتی بهش بگم کلاهت رو بردار چه حالی می‌شه. احترام نظامی هم که سرش گرده. طرف هر جور حساب کنی از من پایین‌تره ولی هر جور بخواد با من حرف می‌زنه و به هیچ‌کس هم جوابگو نیست. آخه من هم از نظر درجه هم تحصیلات هم سنی هم پایه ازش بالاترم اونوقت بر‌می‌گرده به من می‌گه پسر کلات رو بردار. حالا بگو بر‌نمی‌دارم تا ببرن موهات رو کوتاه کنن. وقتی یه سرباز می‌بینه که اینجوری به یه افسر سواره دیگه چه اهمیتی به تحصیلات می‌ده. لابد می‌گه می‌رفتم دانشگاه این بلاها سر خودم می‌اومد. البته دلیل اینکه این سربازها هیچی حالیشون نیست اینه که همون ناخدا بهشون قول داده که به ازای هر وظیفه‌ای که به قول خودشون خفت کنن بهشون مرخصی تشویقی می‌ده. معلومه اونا هم بعدش پاچه می‌گیرن. ما رو بگو که بعد از ۱۸ ماه خدمت فقط ۴۸ ساعت تشویقی رفتیم. من که به این نتیجه رسیدم که چیزی به اسم خدمت صادقانه دیگه مفهومی برای من نداره.

یه چیز دیگه هم بگم که باحاله. امروز که تو دژبانی بودم یکی از همین سربازای دژبان با یکی از پرسنل نیروی زمینی اومد تو. ناخدا گفت این رو برای چی آوردین؟ گفت موهاش بلنده. گریه داره نه؟ حرمت مهمون رو هم نگه نمی‌دارن. ما که تو زمستون نیستیم ٬ ولی دوست دارم بدونم تو زمستون هم وظیفه‌ها رو از سرویس پیاده می‌کنن یا نه. یا اینکه تو زمستون هم باید موهای افسرهای وظیفه ۱۶-۸ (بالا ۱۶ و کنار ۸) کوتاه بشه یا نه؟ احتمالاْ تو زمستون آمار استراحت پزشکی زیاد شه.

¤ چهارشنبه 18 مهر1386  -  22:32   -  حامد عزیزی  | 

روزگاريست که ما را نگران می‌داری                      مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری

گوشه چشم رضايی به منت باز نشد                   اين چنين عزت صاحب نظران می‌داری

ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار               دست در خون دل پرهنران می‌داری

نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ           همه را نعره زنان جامه دران می‌داری

ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور                    چشم سری عجب از بی‌خبران می‌داری

چون تويی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ             سر چرا بر من دلخسته گران می‌داری

گوهر جام جم از کان جهانی دگر است                  تو تمنا ز گل کوزه گران می‌داری

پدر تجربه ای دل تويی آخر ز چه روی                     طمع مهر و وفا زين پسران می‌داری

کيسه سيم و زرت پاک ببايد پرداخت                     اين طمع‌ها که تو از سيمبران می‌داری

گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی                    عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری

مگذران روز سلامت به ملامت حافظ                       چه توقع ز جهان گذران می‌داری

¤ سه شنبه 3 مهر1386  -  1:10   -  حامد عزیزی  |