|
|
|
|
|
ساعت پنج دقیقه به دو کارت ساعت رو کشیدم و رفتم تا به سرویس برسم. وقتی به خونه رسیدم یک ربع به سه بود. کمی برنج شستم تا نهار امروز رو آماده کنم. حال درست کردن غذا نداشتم برای همین دو تا تخم مرغ از یخچال بیرون گذاشتم تا کباب کنم. نزدیک ساعت چهار بود که نهارم تموم شد. از تلویزیون داشت یه کلیپ انیمیشن جدید پخش میشد. دو نفر داشتن در مورد دادن نصف پول و دادن بقیه موقع تحویل صحبت میکردن. آخرش هم طرف یه چیزی رو تحویل میگیره. بعدش کات میخوره به دستبند که دستای طرف رو به هم بسته بود. آخرش هم طرف تو زندانه و یکی میاد در مورد اینکه کارت معافیت و پایان خدمت رو جعل نکنین و بجاش برین به مملکت خدمت کنین و از این حرفا ٬ صحبت میکرد. ظرفها رو شستم و جلوی کامپیوتر نشستم و کتاب الکترونیکی حافظ رو باز کردم. از سمت چپ یکی از صفحهها رو کلیک کردم. گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر خرم آن روز که با ديده گريان بروم تا زنم آب در ميکده يک بار دگر معرفت نيست در اين قوم خدا را سببی تا برم گوهر خود را به خريدار دگر يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت حاش لله که روم من ز پی يار دگر گر مساعد شودم دايره چرخ کبود هم به دست آورمش باز به پرگار دگر عافيت میطلبد خاطرم ار بگذارند غمزه شوخش و آن طره طرار دگر راز سربسته ما بين که به دستان گفتند هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کندم قصد دل ريش به آزار دگر بازگويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر ساعت از چهار گذشته بود. همونجا جلوی کامپیوتر خوابم برد. |
||
|
¤
یکشنبه 6 آبان1386  -  23:23  -  حامد عزیزی
|
|
||