|
|
|
|
|
گاهی وقتا اینجوری میشم که دلم تنگ میشه. نمیدونم واسه کی و چی و کجا و چه زمانی و ... فقط تنگ میشه. همینطوری یاد یکی از دوستای قدیمی افتادم. نویسنده بود و یه وبلاگ داشت. سه سال بود که میشناختمش. امشب یه سری رفتم وبلاگش ٬ دیدم آخرین پستش مال ۱۶ فروردین بود. همین. چقدر دلم تنگ شد براش. بعدش یه کم تو این دنیای مجازی گشتم و کم کم رفتم اون دنیا. چه حس عجیبیه که حس بدی داری ولی از اینکه این حس رو داری حس خوبی داری. همینطوری هوس نوشتن کردم. نوشتن هم که نیست ٬ فشار دادن تصادفی صد و یکی دکمهست و تایپ کردن تصادفی هزار و یکی کلمه. تا چی ازش درآد. ولی خوب آدم رو خالی میکنه. |
||
|
¤
سه شنبه 20 آذر1386  -  0:37  -  حامد عزیزی
|
|
||
|
|
|
|
|
این فرید یه عادت ننگی داره. اون هم اینه که هر وقت چیزی رو برمیداره ٬ امکان نداره دوباره سر جای قبلیش بذاره. اگه هزار تا وسیله رو برداره حتماْ هر هزارتاش رو یه جایی غیر از جای اصلیش میذاره. این شامل کوچکترین چیزها تا بزرگترین اونهاست. مثلاْ امروز صبح که میخواست رختخواب رو جمع کنه ٬ لباسهای من رو داخل کمد گذاشته بود یه کناری و یه بالش گذاشته بود روشون. نتیجه اینکه وقتی خواستیم بریم دانشگاه یه پیرهن صاف و صوف نداشتیم بپوشیم. آخرش هم یه پلیور که آستین نداشت پوشیدم زیر کاپشن و تمام مدت با کاپشن تو کلاسها نشسته بودم. بعدش ٬ وقتی رفتیم سر کلاس من پنجره رو باز کردم که یه وقت گرم نشه که نتونم کاپشن رو در بیارم. اونوقت آقا نیم ساعت بعد پاشده و پنجرهها رو بسته. خیلی امروز گرم بود. جدیداْ روزی هزار بار بهش میگم استانبولی. خودش میفهمه منظورم چیه. ولی یا منظورم رو نمیگیره یا خودش رو به نگیری میزنه. تو آموزشی یه چیز جالب یاد گرفته بودیم. نمیدونم در آینده چقدر به دردم بخوره. ولی حداقل برای مثال زدن اینجا به درد میخوره. میگن دو تا گلوله توپ امکان نداره به یه نقطه اصابت کنن. حتی اگه ژ۳ رو با سیمان به یه جایی محکم کنی و دوبار شلیک کنی دو تا گلوله باز هم به یه نقطه نمیخورن. هضمش یوخده مشکل بود برام. اما فرید هضمش رو برام آسون کرد. میگن دم سگ رو ۷ سال (یا همین حدودا) کردن تو قالب. بازش که کردن دیدن هنوز کجه. |
||
|
¤
شنبه 10 آذر1386  -  1:37  -  حامد عزیزی
|
|
||
|
|
|
|
|
این همراه اول هم بیکارهها. ساعت یک و نیم نسمه شب SMS زده میگه هفته بسیج مبارک. اون هم دوبار. آخه بابات خوب مامانت خوب ٬ الان وقت این کاراست آخه؟ دیگر اینکه جاتون خالی هفته پیش رفته بودیم یزد. البته همینطوری الکی هم نرفته بودیم. رفته بودیم فرید رو داماد کنیم برگردیم. آره. همون فرید. نمیدونم چطوری شد که فرید رفت یزد عاشق شد. امشب داشت کل ماجرا رو از اول تا آخر برام تعریف میکرد. دیدم عجب داستان درازی داشته این بابا. بعدش هم اینکه وقتی حال داشتم براتون یه سفرنامه مصور میذارم همینجا. کلی عکس گرفتیم من و محمود. دیگه اینکه کمتر از یه ماه دیگه از خدمت من مونده. چه خاطرات خوشی برامون مونده. اینقده کیف گذشت که دلم نمیخواد تموم شه. به همه توصیه میکنم برن سربازی. مخصوصا این اواخر که اینقدر ما رو دوست دارن که هر لحظه ممکنه ما رو بازداشت کنن (همینطوری الکی ٬ مثلا میگن چرا گوشهات درازه) تا شب رو هم پیش هم بمونیم. آها. داشت یادم میرفت. JJ! دیگه مجبورم کردی اینجا داد بزنم. آهای تو که اون همه دوری از من. اون ماشین حساب رو بردار بیار اینجا. الان چهار ساله داری باهاش حال میکنی. اگه بلایی سرش آوردی بگو. من طاقت شنیدنش رو دارم. حداقل بذار خیالمون راحت شه بریم یکی دیگه بخریم. اگه هم داری گروکشی میکنی ٬ من حاضرم اون رم ۱۲۸ رو برات پس بیارم. بعدش هم اون آقاهه چی شد بالاخره؟ اون خانومه چی؟ ازدواج کرد؟ راستی! فارغالتحصیل شدنت رو به تو و خانوادهت و جامعه داشگاهی کشور تبریک میگم. ایشالا مراحل ترقی رو هر چند یواش یواش طی کنی. ضمنا من رو به خاطر دیر به دیر آپدیت کردن ببخشید. میدونم که هر روز هزار بار دعا میکنین که من آپدیت کنم. ولی جون شما نه جون JJ اینقده این روزا خستهام حال آپدیت کردن ندارم. ولی میبینین که حالا که اومدم بیخیال بشو نیستم. آقا ما که دیگه رفتیم. خوش باشین. |
||
|
¤
سه شنبه 6 آذر1386  -  1:58  -  حامد عزیزی
|
|
||