تبليغاتX
تک واحدی
این وبلاگ خصوصی است. بدون اجازه وارد نشوید.

دایی آخریم همیشه شکایت داره از انداختن لیمو ترش توی قیمه. می‌گه آدم رو یاد سربازی می‌ندازه. از وقتی رفتم سربازی تک تک حرف‌ها و نقطه‌های این جمله رو درک کردم. الان هم که سربازی رو تموم کردم من هم از لیموی توی قیمه بدم اومده. البته خوشمزه‌ست. اما فقط یه لذت گذراست. چون بعد از اون هی به نهارها ٬ شام‌ها و صبحونه‌های سربازی فکر می‌کنی و بعد خاطرات سربازی رو مرور می‌کنی و ... دیگه بسه.

اما ... یادداشت‌های شخصی یک سرباز اسم یه کتابیه از جی دی سلینجر. قضیه اینه که پنجشنبه با بچه‌های اهل ادب و داستان همدان (مهدی و پرستو) بودیم و محمود ، با محوریت محمود و میکروفیکشن. (قابل توجه بچه‌های خودمون : میکروفیکشن ربطی به برادر تارانتینو نداره) آخر شب که بچه‌ها رفتن ما هم رفته بودیم تو خط داستان و اینا. دو تا کتاب از محمود گرفتم و اومدم خونه. یکیش رو هنوز تموم نکردم. ولی کتاب خاطرات... رو خوندم. چه حالی کردیم با کتاب. جالب اینه که تو داستان به قول محمود هیچ جرقه‌ای نیست. ولی بی‌خود و بی جهت حال می‌کنین با کتاب. خوب حالا که چی؟

الان دو ماهه که سربازی من تموم شده. هنوز با خاطراتش حال نمی‌کنم و هنوز نمی‌فهمم که چرا بزرگترا هی می‌گن بهترین دوران زندگی ما دوران سربازی بود. گمونم من به دایی آخری رفتم.

آقا! کفایت مذاکرات! من دیگه کاری به سربازی ندارم. سعی می‌کنم این دیگه آخریش در مورد م.س. باشه. سعی می‌کنم.

¤ یکشنبه 28 بهمن1386  -  1:12   -  حامد عزیزی  | 

نمی‌دونم چرا هر وقت کامپیوتر JJ رو ازش می‌گیرم این وسط کیبوردش هی بالاتر میاد. آرگونومیکه؟ داداش طبله‌ست. کلی ما رو تو میدون هفت تیر کاشته تا آخرش هم که قفل کمد خواهرش رو شکسته و این رو در آورده. اگه نمی‌آورد که همون میدون هفت تیر رو می‌کردم هفت‌تیر ، نه وینچستر ، نه بازوکا همونجا خلاصش می‌کردم. هی جک! آتیش داری؟

عرضم به حضور شما که کامپیوتر ما فعلا تعمیرگاه رو چاله. می‌گن آب و آی‌سی قاطی کرده. نمی‌دونم چیچی دبلیوش سوخته پدر‌سوخته. من هم قول می‌دهم که دیگر روی کامپوترم آب نریزم و هر شب قبل از خواب دو دقیقه (هر نیم فک نیم دقیقه) مسواک بزنم. ضمنا عکس وبلاگم رو هم فعلا عوض نمی‌کنم به هزار و یک دلیل. (یکیش اینکه کامپیوترم سوخته)

شوق و ذوق کار کردن با اینترنت بعد از این همه مدت نمیذاره بنویسم. بی‌خودی دارم دور و بر صفحه رو نگاه می‌کنم تا پیکسلای آشنا رو پیدا کنم. اما حداقل نشون دادم به اینترنت معتاد نیستم. خوب تحمل کردم. فقط مشکلم این بود که دلم می‌خواست یه چیزی اینجا بنویسم و برق‌نامه‌هام رو چک کنم. امروز بعدظهر همه کار تعطیل ، فقط اینترنت. زت زیات.

¤ شنبه 27 بهمن1386  -  14:59   -  حامد عزیزی  | 

۱۹ سال پیش فقط ۷ ثانیه چهره‌ات را دیدم.

آیا برای به خاطر سپردن آن تا پایان عمر کافی بود؟

¤ پنجشنبه 4 بهمن1386  -  18:39   -  حامد عزیزی  |