تبليغاتX
تک واحدی
این وبلاگ خصوصی است. بدون اجازه وارد نشوید.

سال نو مبارک. این از این. صد سال به از این سالها و غیره. از این جمله‌ها این روزها زیاد خواهید شنید ، پس من یکی رو معاف کنین.

دوست داشتم یه لیست از تموم آدمهایی که امسال باهاشون برخورد داشتم تهیه کنم. اول اینکه دیدم لیست خیلی دراز میشه. بعدش هم به دلایلی بی‌خیال شدم. (چی؟ به من نمیاد برای خودم دلیل داشته باشم؟ باشه. هر جور راحتین)

اما...........

دلم می‌خواد از همه آدمهایی که امسال دیدم حلالیت بگیرم. می‌خوام عوض شم. می‌خوام سال نو رو با فلسفه جدیدم شروع کنم. از همه کسایی که به هر طریقی با من در ارتباط بودن می‌خوام من رو ببخشن. از پدر و مادرم گرفته تا اپراتور ۱۱۸. می‌خوام شب سال نو سرم رو با خیال راحت بذارم رو بالش. می‌خوام وقتی صبح بیدار می‌شم ، تا تحویل سال رو کنار خانواده‌م جشن بگیرم خیالم راحت باشه که کسی از من دلخور نیست. سال ۸۷ من دوباره آزار و اذیت دوستام رو شروع می‌کنم ، اما بذارین از صفر شروع بشه.

این عکس جدید رو که این کنار گذاشتم می‌بینین؟ من همون خرکی هستم که تک افتاده. آزارم می‌ده. همینه که من چپ‌کوکم. من همینی هستم که هستم. تغییر نمی‌کنم. فرقم این خواهد بود که حالا یه کوک دیگه می‌خوام بشم و حالا این رو می‌دونم. آهنگ زندگی رو خواهم ساخت اما با یه کوک دیگه. هنوز کنار بقیه هستم و نیستم.

من در همین‌جا و در همین لحظه اعلام می‌کنم که من هیچ کینه‌ای از کسی به دل ندارم. از کسی طلبکار نیستم. همه رو دوست دارم. از همه هم میخوام بدی از من دیدن رو ببخشن و خوبی اگر دیدن فراموش کنن.

سال بعد می‌بینمتون. همین جا. بالای همین پست و دوباره روز از نو روزی از نو. تا سال بعد بدرود.

¤ دوشنبه 27 اسفند1386  -  3:27   -  حامد عزیزی  | 

شوخی نمی‌کنم. جدیداْ کشف کردم. نمی‌تونم قلبم رو پیدا کنم. وقتی دستمو می‌ذارم روی سینه‌م هیچ ضربانی حس نمی‌کنم. حتی JJ هم گوشش رو چسبوند به سینه‌م ولی چیزی نشنید. البته هنوز نبض دارم. ولی قلب ، هیچی اونجا نیست. حتی سمت راست. توی شکمم هم نبود. آب شده رفته تو فاضلاب. وقتی هیجان‌زده هم می‌شم امتحان کردم ، نبود. میشه مگه؟ از نظر پزشکی من الان باید مرده باشم ولی نشستم اینجا و دارم آپدیت می‌کنم. حاضرم به هر کس هم که بخواد نشون بدم که تکون نمی‌خوره. عجیبه. ولی قلبم گم شده. اینجا نیست. جای دیگه هم نیست. مسخره‌ست ولی یاد این بیت افتادم :

نبسته‌ام به کس دل        نبسته کس به من دل

ولی ربطی نداره. من دارم از منظر پزشکی به قضیه نگاه می‌کنم. هیچی این تو احساس نمی‌کنم. باید خودم رو به دکتر نشون بدم. کاره دیگه آقا. یه بار دیدی ناغافل افتادیم مردیم. جواب خانواده‌مون رو کی می‌ده؟ لامصب هنوز هم کار نمی‌کنه. این دیگه چه مرضیه؟ من قلب ندارم.

¤ چهارشنبه 22 اسفند1386  -  3:51   -  حامد عزیزی  | 

این حس فردین‌بازی ما هم گل بکنه‌ها تا یه بلایی سر خودمون نیاریم ول‌کن نیستیم که. قبل از اینکه برم سربازی مدیر ساختمون بودم. وقتی رفتم سربازی به بهونه عدم وجود وقت عطایش را به لقایش (شاید هم لقایش را به عطایش) بخشیدیم و رفتیم. تا اینکه در جلسه اخیر ساکنین ساختمان پلاک ۱۰ ، دوباره مدیر ساختمون شدم.

دوستان به جای ما! از وقتی مدیر شدیم هرکی هر کاری داره به ما میگه. از تعویض لوستر همسایه پایینی بگیر تا ... این آخری باحاله:

غروب یکی از همسایه‌ها اومد در زد و گفت: "ما این فرشمون رو شستیم ، یه کمکی می‌کنین بیاریمش بالا." من طبقه دوم می‌شینم. این همسایه هم مال همین طبقه بود. رفتیم پایین و فرش رو از پارکینگ آوردیم بالا. طبقه دوم که رسیدیم من وایسادم تا فرش رو ببره تو خونه. دیدیم طرف خیال وایسادن نداره. پیش خودم فکر کردم ای بابا! این همسایه طبقه سومه که. من همیشه فکر می‌کردم این آقاهه مال در روبروییه. هیچی. یه طبقه دیگه رفتیم بالا. خب. لازم به ذکره که این آقا همون همسایه طبقه دوم بودن. مقصد معلوم شد. دو سه طبقه دیگه مونده. مقصد: پشت‌بام. خلاصه عرق‌ریزان فرش رو رسوندیم و آویزون کردیم.

چند شب پیش محمود می‌گفت چه ویژگی‌ای تو خودت می‌بینی که آزارت می‌ده. (البته فکر می‌کنم سوالشو یه جور دیگه پرسیده بود ، ولی منظورش همین بود) من هم جواب داده بودم حس فردین‌بازی. مثال هم زده بودم. آخ آخ! مال سربازی بود. دوباره یادم اومد. ولش کن. بی‌خیال.

¤ یکشنبه 19 اسفند1386  -  3:53   -  حامد عزیزی  | 

اول اینکه بعله. کامپیوتر ما هم درست شد رفت پی کارش. بعد از دو ماه و نیم دوندگی بالاخره درست شد. یه مادربرد عوض کردیم مشکل حل شد. فقط بگم که هر وقت مشکلی اینطوری پیش اومد بهترین کار اینه که اطلاعات جمع کنین و خودتون برین دنبال حل مشکل. وگرنه یا علاف می‌شین یا ضرر می‌کنین.

در مورد غزل‌های حافظ هم درسته. قبول. حرف ندارن. من بارها گفتم وقتی حافظ شعر میگه بقیه شاعرها باید برن جلو بوق بزنن. البته این دلیل نفی شاعران دیگه نیست. ولی حافظ یه چیز دیگه‌ست. ضمناْ غزلیاتی که من از حافظ می‌ذارم بی‌دلیل نیست. اکثراْ انتخابی هستن و منظوری دارم. مربوط به حال و هوا می‌شن.

دیگه اینکه بعضی دوستیها به خصوص که ۲۶ ساله هم باشه ، به راحتی از بین نمیره. می‌خواستم در مورد این یکی فلسفه ببافم که بی‌خیال. همینه که هست.

چطوی JJ؟ خوبی؟ قضیه اینه که آخرش خودم تو وبلاگ به JJ نشون دادم که مزاحمش کیه. خودش که گذرش به این طرفها نمی‌خوره.

آخر اینکه ظاهراْ دیگه مشکلی نیست. تا ببینیم چی پیش میاد.

¤ جمعه 17 اسفند1386  -  13:12   -  حامد عزیزی  | 

بیا که رایت منصور پادشاه رسید                       نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت                  کمال عدل به فریاد دادخواه رسید

سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد               جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید

ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن                 قوافل دل و دانش که مرد راه رسید

عزیز مصر به رغم برادران غیور                          ز قهر چاه برآمد به اوج ماه رسید

کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل               بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید

صبا بگو که چه‌ها بر سرم در این غم عشق        ز آتش دل سوزان و دود آه رسید

ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق               همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید

مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول                 ز ورد نیمه شب و درس صبحگاه رسید

 

این هم فال امروز. چرا هر وقت ما از حافظ غزل میذاریم کسی نظر نمیده. ولی وقتی خودمون از خودمون غزلیات صادر می‌کنیم ملت نظر میدن؟

¤ چهارشنبه 15 اسفند1386  -  10:12   -  حامد عزیزی  | 

JJ اومده کامپیوترشو ببره. امروز - جون JJ بذار بمونه - امروز رفتم کامپیوتر رو دادم یه تعمیرگاه دیگه. اگه قسمت بشه - JJ نکش - اگه بشه تا چند روز دیگه خدمت می‌رسیم. اگه هم نشه که باز هم چند روز دیگه خدمت می‌رسیم و دوباره وبلاگ رو -  JJ بذار حداقل جمله رو تموم کنم. نکش JJ ولش کن. می‌‌افته‌ها. آقا! اون سیم تلفن مال منه اونو کجا می‌بری. وایسا. جون تو بذار ...

¤ دوشنبه 13 اسفند1386  -  23:11   -  حامد عزیزی  | 

مطمعناْ زندگی بدون حافظ برای خیلی از ایرانیها سخته. من هم جدیداْ دارم فلسفه‌های خودم رو می‌بافم. این فال هم در همون راستا هست و با فلسفه‌های من جور در میاد.

هاتفی از گوشه میخانه دوش                 گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش                    مژده رحمت برساند سروش

این خرد خام به میخانه بر                      تا می لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند          هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست               نکته سربسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه گیسوی یار                 روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناهیست صعب              با کرم پادشه عیب پوش

داور دین شاه شجاع آن که کرد              روح قدس حلقه امرش به گوش

ای ملک العرش مرادش بده                   وز خطر چشم بدش دار گوش

¤ شنبه 11 اسفند1386  -  1:3   -  حامد عزیزی  | 

نه اشتباه نکنین. تولد تک‌واحدی نیست. تولد خودمه.

بیت: ای که ۲۶ رفت و در خوابی / باز که ۲۶ رفت و در خوابی

ایضاْ بیت: بسی رنج بردم در این سال ۲۶ / عجب رنجی بردم در این سال ۲۶

امسال واسه خودم کادو نگرفتم. کاری که هر سال می‌کردم. فقط یه شمع واسه خودم روشن کردم و فوت کردم. اولش می خواستم لیستی از کادوهایی که دوست دارم بگیرم ردیف کنم. بعد ترسیدم از این به بعد هر سال ملت بیان و مطابق لیست برام کادو بیارن و بغلش تیک بزنن. همین که به یاد من باشن کافیه. من به SMS هم به چشم یک کادو نگاه می‌کنم. این عکس یه نمونه از کادوهاییه که باهاش حال می‌کنم. یه بچه ۱۵ ساله پارسال بهم داد. توضیح اینکه این موجودات اختراع خودشه و اورژینالن. عجب استعدادی داره این دختر. می‌دونم یه روزی به یه جایی می‌رسه.

ارزش این نقاشی اینه که برای خودم بود. و دیگه اینکه باقی می‌مونه. واقعاْ چیزیه که هیچ وقت از یاد آدم نمیره و همیشه نگاه کردن بهش لذت بخشه. نمی‌دونم چرا باید خیلی چیزها رو از بچه‌ها یاد بگیریم.

¤ پنجشنبه 9 اسفند1386  -  3:55   -  حامد عزیزی  | 

داشتم دنبال بدبختی‌هام تو اینترنت می‌گشتم رسیدم به این صفحه. خلاصه بگم براتون. یه بنده خدایی تو مالزی یه کامپیوتر مثل مال من داشته و مونیتورش میشکنه. طرف ساعت ۴:۳۰ زنگ میزنه به نمایندگی ، ساعت ۵:۳۰ یه مونیتور براش میاد (توی بارون هم می‌فرستن) ساعت ۶:۱۵ هم تکنیسین میاد و همونجا ترتیب کارها رو میده. (عکس هم داره ، نگاه کنین حال میده)

منظور؟ کامپیوتر من ۲ دی سوخت. چند روز نتونستم برم دنبال کارهاش. با این حساب الان دقیقا ۲ ماه که کامپیوترم لنگ به هوا افتاده تعمیرگاه‌های مختلف. آخرش هم این شد که پس فردا یکی از دوبی قراره برام قسمتهاش رو بفرسته. به خاطر یه قلُپ آب.

¤ سه شنبه 7 اسفند1386  -  1:14   -  حامد عزیزی  | 

اصلاْ نمی‌دونم واسه چی این صفحه رو باز کردم و برای چی شروع کردم اینجا نوشتن. مرضه یا اعتیاد؟ اصلاْ تک‌واحدی دات بلاگفا دات کام که چی؟

حالا که اومدم بذار یه کاری بکنم:

JJ! اون مزاحم تلفنی منم.

درشت هم نوشتم که خوب ببینه. قضیه اینه که چند روز پیش همین‌طوری بیخود و بی‌جهت یه سیم‌کارت خریدم. بعدش هم شروع کردم به JJ تک زنگ زدن و موبایل رو ۲۴ ساعته خاموش کردن. اون هم شماره جدیدم رو به اسم mozahem ذخیره کرده و همینطور مونده تو کف و کوف که این طرف کیه. من هم از اونجا که می‌خوام به بچه‌ها حال بدم همین‌جا اعلام کردم. فقط بهش نگین تا ببینیم کی می‌فهمه. فعلاْ بازی باحالی راه انداختم. بشر اومد یه روز اینجا وایساد و مزاحمه بهش زنگ نزد نفهمید. تازه ده بار با شماره من به طرف (یعنی دوباره همون من) زنگ زده. میگه نمیدونم چرا همیشه در دسترس نیست. دیگه مزاحم تلفنی از این هم در دسترس تر؟

¤ جمعه 3 اسفند1386  -  19:8   -  حامد عزیزی  |